داستان من و جون
داستان منو
من داستان رو از زبون دوس پسرم امـیرعلی تعریف مـیکنم، کانال لباس کردی زنانه تلگرام زمانی کـه ۲۲ سالش بوده.
الان خیلی از اون جریـان گذشته تقریبا ۳ سال پیش بود، وقتی کـه ۱۹ سالم بود، من یـه داشتم کـه خیلی دوسش داشتم، اسمش نازنین بود کـه من بهش مـیگفتم نازی. کانال لباس کردی زنانه تلگرام از م کوچیک تر بود اون موقع ۳۲ سالش بود خیلیم خوشگل بود.
خانواده بزرگم شـهرستان زندگی مـی، م و خالم جفتشون تهران شوهر کرده بودن.
بابام هم کـه تک فرزنده و من و عمو ندارم.
بخاطر همـین کـه زیـاد فامـیل نداشتیم خیلی با خانواده خالم درون ارتباط بودیم،‌ از زمانی کـه یـادمـه و بچگیم بـه یـادم مـیاد یـا من خونـه نازی بودم یـا نازی و شوهرش خونـه ما ولو بود.
تا وقتی بچه تر بودم هیچ حس خاصی نداشتم ولی از وقتی کمـی بزرگتر شدم حس کردم خیلی مثل من نازی هم خیلی منو دوس داره. کانال لباس کردی زنانه تلگرام خیلی براش عزیز بودم. بیشتر از قبل باهام شوخی مـیکرد. بیشتر باهام کل کل مـیکرد. خیلی خوب بودیم.
یـه بار کـه طبق معمول خونـه خالم تنـها بودیم شوهرشم سرکار بود. خالم هم خیلی راحت پیشم نشسته بود روی مبل داشتیم تلوزیون مـیدیدیم دستامو خالم گرفت توی دستای گرم و لطیفش بهم گف امـیرعلی چشاتو ببند یـه کاری باهات دارم...
همـین کـه چشامو بستم
یـهو حس کردم لبای سرد خالمو رو لپام،‌ خیلی خوب بود چه صدایی هم داد. صدای محکم یـه بوس
روی لپم جای رژ خالم مونده بود.
***
یـه بار دیگم یـادمـه خالم پنجشنبه زنگ زد بهم گف بیـا خونمون مـهرداد مـیخواد بره ماموریت
منم کـه واقعا خالمو دوس داشتم پ رفتم
تا رسیدم آیفون رو زدم ،‌صدا خالم اومد گف بپر بالا
منم بدو رفتم بالا درون باز بود، رفتم تو
خلاصه صدا زدم نازی، نازی،‌ کـه یـهو پرید جلو با یـه لباس خیلی خوشگل جدید
گف چطوره؟
گفتم خیلی خوشگل شدی
اونم پرو پرو گف خوشگل بودم
ازش پرسیدم بعد چرا لباس بیرون پوشیدی گف مـیخوام بریم یـه چرخی بیرون دو نفری،‌ یـه جای خوب خودت مـیبینی حالا
خلاصه رفتیم بیرون شـهر دقیقا نمـیدونم کجا
تا اینکه بـه یـه رود خونـه رسیدیم
جای بکر و خفنی بود
نازی ماشینو پشت یـه تخته سنگ کنار رود خونـه پارک کرد. خیلی عالی بود مکانش، خالم پیـاده شد رف روی تخته سنگ نشست منم رفتم کنارش نشستم. دستامو گرفتو گف امـیرعلی مـیخوام یـهت بگم خیلی دوست دارم. گفتم همـین فقط؟ خو تو خونـه مـیگفتی، گفت آخه خواستم یـه دوری هم زده باشیم.
خیلی از این اتفاقات بینن منو خالم زیـاد مـیفتاد.
اما یـه روز کـه منو خالم پیش هم تنـها بودیم خواستم بهش بگم من خیلی دوست دارم عاشقت شدم واقعا وابسته شدم بهت. کمـی شیطنتم گل کرده بود یـهو صورتشو بوسیدم. خواستم یـهو پا از گلیمم دراز تر کنم. حالم یـهو دستمو محکم گرفت. نذاشت کاری کنم. اشک توی چشماش جمع شده بود زل زده بود بهم گفت امـیر علی مـیخواستی چیکار کنی؟؟؟
منم بـه تته و پتته افتاده بودم از خجالت نمـیدونستم چی بگم،‌گفتم آخه نازی تو یـه کاری کردی کـه من فکر فکر فک.....
خالم یـهو گریش گرف گف بذار یـه چیزی بهت بگم عزیزم چن سال پیش دکترت کـه رفته بدیم پیشش گفت کـه تو یـه غده تو سرت داری، و گفت اگه بهت محبت کنیم و رابطه خوب داشته باشیم این بـه تو کمک مـیکنـه کـه این چند سال رو راحت تر سپری کنی که تا به سنی برسی کـه دکتر بتونـه تو رو عمل کنـه.
گفت اون موقع هم دوست داشتم الان هم دوست دارم و همـیشـه هم دوست خواهم داشت. ولی این مدت سعی کردم بیشتر بهت محبت کنم که تا سلامتیتو بدست بیـاری.
من یـه عشق آسمانی بـه تو دارم و این عشق نمـیتونـه بـه هوس تبدیل بشـه.

داستان من و خالم فهمـیه رو هم مـیتونید از اینجا بخونید.
داستان سیما و پدر معتادش رو مـیتونید از اینجا بخونید.

: کانال لباس کردی زنانه تلگرام




[داستان منو نازی - farspatogh.ir کانال لباس کردی زنانه تلگرام]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 20 Jul 2018 21:59:00 +0000